سفری به گذشته....

میتونین تصور کنین مثل این فیلم هایی که شخصی فراموشی میگیره و میخاد که گذشته خودشو یادش بیاره!! که گاهی به صورت

تصویرهای بریده بریده یادش میاد؟!!!

اول از کودکستان طلوع آزادی بگم که الان تبدیل شده به مدرسه فک کنم ! چیزایی که

یادمه یه معلم زن خیلی مهربون و تپل داشتیم ،یادمه یه روز خوراکی هامون رو که

خوردیم آشغالاشو جمع کردیم و باهاش بچه های کلاس بغلی رو زدیم البته اونام داشتن

میزدنا!! فقط یادم نیست اول کی کرم ریخت و چرا....؟؟ بعد نمیدونم کی بود اومد فقط

بچه های مارو تنبیه کرد و مجبورمون کردن آشغالاروجمع کنیم ، چرا فقط ما؟؟؟ نمیدونم

،یادمه یه روز بردن کانون و سرود خوندیم از ما عکس گرفتن اون عکسو هنوزم دارم همه

 پسرا رو میشناسم و باهاشون الان هم سلام و علیک داریم ، یه دفتر هم از اون دوران

داشتم که کلی نقاشی و....ولی نمیدونم الان کجاست.

اومدم ابتدایی مدرسه شهید آتابایی ، یادمه یه ناظم خفن و مهربون داشت آقای افشار

،از جلو نظام و خبر دار رو به سبک نظامی و باریتم خاصی میگفت ، یه بار سر صف از

دوتا بازوم گرفت  ومنو بلند کرد گفت صدای این بچه از صدای همتون بلندتره ، نمیدونم

چرا اونقدر داد میزدم !!!

مدیر مدرسه خدا رحمتش کنه آقای قره قول بود یه ناظم دیگه هم داشتیم نمیدونم شاید هم بعدا اومد آقای علاقی مردی خشک و سردبود که با چوبش همیشه تو حیاط رژه میرفت .

سال اول یه معلم مهربون و خوش چهره ای داشتیم آقای رادنیا همیشه آروم و خوب بودن.

سال دوم اوه اوه آقای کر ، کی جرأت داشت حرکت اضافی بکنه ؟؟ جایزش همیشه

پیشش بود من تو درسا ضعیف نبودم ولی حتماشیطونی کردم که جایزش یادمه چون یه

تصویر تو ذهنمه که کنار دستم سرخ شده... نوش جونم حقم بوده حتما ، یادمه یه پسره

قبل ازاینکه چوب به دستش بخوره دستشو میکشید میگفت اوفففففف بعد دستشو

میبرد زیر بغلش و.. آقای کر رو چند سال پیش دیدم فک کنم سکته کرده بنده خدا براش آرزوی سلامتی میکنم.

سال سوم آقای نظرنژاد زیاد ازش یادم نیست فک کنم آروم بود شاید!! قیافش خوب یادمه و جلو چشامه

سال چهارم آقای شیدایی ،مداد میزاشت لای دست ، یادمه یه بار بارون میبارید در حد

المپیک با چندتا از بچه ها گفتیم معلم نمیادتعطیله خلاصه پیچوندیم ، فرداش وای ..یه تصویر یادمه که همه جلو در ایستادیم دوتا دست بالا با یه پا بالا ..خیلی خوف بود .

یادمه یکی از بجه ها همون سال  با مادرش رفت ایتالیا سعید نظری ،خیلی دلم واسش

تنگ شده شاید اگه الان ببینمش دیگه نشناسموشاید اونم اصلا مارو یادش نیست ولی

برا سعید جان آرزویه موفقیت میکنم ازش عکس ندارم ولی قیافش جلو چشامه و صداش تو گوشم.

رسیدیم سال پنجم معلم  ناز محمد کر بود فک کنم شعر هم میگفت بعدأ دیدم مدیر اونجا هم شده بود. یه عکس ازین سال دارم همه بچه هارو میشناسم و باهاشون سلام و علیک دارم .

بیشتر بازیهایی که تو این دوران انجام میدادیم (فوتبال تو گل(پالچیق) ،هفت سنگ ،

یه محوطه بزرگ داشتیم که الان کلا خونه شده اونجا بیس بال بازی میکردیم در حد لالیگا ،تیله (شار)،آشیق و.....)

شمام یه سفری به گذشته انجام بدین. در پایان برای همه دوستام وهمچنین برای همه معلمان عزیزم آرزوی موفقیت میکنم و انشا الله هر جا که باشن شاد و سربلند باشن.

حبیب ترکمن

 

 

/ 26 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جلال ایری

سلام بر شما جناب آقای حبیب عزیز: مطالب فوق العاده جالبی بود. نمی دانم چرا.... هنگام خواندن این مطلب ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد و یاد دوست و یار و همکلاسی و البته بچه محلم شادروان پیام اونق افتادم . جوانی که سرشار از انرژی و شور و هیجان بود.یادش بخیر چه دورانی رو با هم سپری کردیم.دوره سه ساله راهنمایی رو با هم مسول کتابخانه بودیم بعدش با هم برای ادامه تحصیلات متوسطه اومدیم هنرستان قدس و با هم دیپلم گرفتیم.هیچ موقع اون دوران خوش از یادم بیرون نخواهد رفت... ولی.... عمرش به این دنیا ماندگار نبود و درست زمانی که یکی از بهترین دوران عمرش را (دوران نامزدی)سپری می کرد در اثر یه صانحه تصادف جان به جان آفرین تسلیم. روحش شاد و یادش گرامی.... از جنابعالی هم به دلیل پست بسیار جالبتان تشکر می کنم.

ترکمن یگید

[گل][لبخند]

وبلاگ روستای سیجوال

سلام آقا حبیب لطف میکنین وبلاگ منم با نام روستای سیجوال لینکن شما هم لینک خواهید شد باتشکر وحید توماج

roya

سلام چقدر خوب كه همه چيز يادتونه....نوشته ساده و جالبي بود[لبخند][گل]

mavi

قوانین طلائی همسرداری (برای مردان ‎): قانون اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه مثل آشپزی، تمیزکاری، گردگیری و … خوب باشد ‎. قانون دوم: باید زنی داشته باشید که موجبات سرگرمی و خنده و شادی شما را فراهم نماید ‎. قانون سوم: باید زنی داشته باشید مورد اعتماد و اطمینان و راستگو‎ . قانون چهارم: باید زنی داشته باشید که از بودن با او لذت ببرید و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ . قانون پنجم: خیلی خیلی اهمیت دارد که این چهار زن از وجود یکدیگر بی خبر باشند ‎!!! .

ماوی

قبل از ازدواج: مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم زن: می خوای از پیشت برم؟ مرد: فکرشم نکن زن: منو دوست داری؟ مرد: البته زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟ مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟ زن: منو مسافرت می بری؟ مرد: مرتب زن: منو کتک می زنی؟ مرد: به هیچ وجه زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟ بعد از ازدواج: همین متن رو از پایین به بالا بخونید!

بیرسی

سلام حبیب اوزونگ مای؟!وبلاگینگ قالبین عوض ادیبسینگ تانیمادیم![نیشخند] هوورا قاوی یازیبسینگ ساغ بول.[ماچ]

آسی ترکمن

سلام چه بچه های خوشگلیییییییییی قالی هم خشگه نقشش واقعا ترکمنییییییییییییییییییییی آخخخخخخخخخخخ