آخ یادش بخیر بچه که بودیم...

یادش بخیر بچه که بودیم تو انباریمون دخترا بساط  قالی راه مینداختن انگار همین دیروز بود قوراما هارو(چارچوب قالی) بلند میکردن میاوردن وصل میکردن بعد 3نفر اینور 3نفر اونور 3تا هم بچه وسط، دستمون یه ظرف میدادن  داخلش کلاف طناب رو مینداختیم ازین ور به اون ور آخ که چه حالی میداد چه شوقی داشتیم ،گاه میدویدیم گاه بین نخ ها میموندیم،بعضی وقت ها کلاف از دستمون میوفتاد حالا مگه میشه گرفتش اون میرفت ما هم دنبالش وای که یادش هم لذت بخشه.دخترا با داراق(شانه) هماهنگ ضربه میزدن  صداش هنوز که هنوزه از گوشم نمیره گاهی وقتها میشستم کنارشون به دستاشون نگاه میکردم انگار ساده بود آنقدر دستهاشون سریع حرکت میکرد که فک میکردم فقط از زیر یک نخ رد میکنن نگو که... اینا که بلند میشدن از رو قالی و میرفتن بیرون یواشکی میرفتم کثر(چاقو قالی بافی) رو میگرفتم مثلا میخاستم منم انجام بدم میمردم یکیشو رد کنم تازه فهمیدم نه کاره آسونی هم نیست!! آخ که یادم نمیره بدو بدو میرفتم از مغازه چسب زخم بیارم چسب زخم رو میزدن دستشون باز انگار نه انگار دوباره شروع به بافتن میکردن.آخ که هنوز که هنوزه یادم نمیره خنده هاشون بعضی وقتها میشستن جک میگفتن هییییی...آخ که یادم نمیره تا نیمه های شب صدای ضربه های داراق میومد و من لذت میبردم ازون صدا.گاهی با خودم میگفتم چرا این یکی داره با رنگ قرمز می بافه اون یکی سفید و...نیمه های راه که میرسیدن میدیدم نقشهای واقعا زیبایی که فک نکنم هنوزم لنگه داشته باشه رو قالی نقش بسته.آخ هیچوقت فراموش نمیکنم شوقی که روز آخر داشتند حالا ازونا بدتر من چنان شوقی داشتم که نگو من فک میکردم اینا بخاطر این شوق دارن که آره تموم شد خلاص شدیم ولی نه اینو که میبریدن 2 روز بعد دوباره یه قالی دیگه شروع به بافتن میکردن.آخ که یادشم لذت بخشه

حبیب ترکمن     

                       

/ 21 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان ممی زاده

سلام خیلی مطالتون زیبا بود ممنون بازم بنویسید بازم بهتون سر می زنم بای تا بعد

سارا

داداش حبیب میدونی سولماز جون نظرات و نمیتونه ببینه[ناراحت]من براش کامنت گذاشته بودم ندیده [ناراحت]راستی سولماز سلام رسوند

سولماز

منو دست کم نگیر ساراجون .الانم دوست دارم ببافم ولی مکانشو ندارم ولی به خواهرم تو بافتن هنوزم کمک میکنم.قالی یا قالیچه یا هر چیز دیگه نمازلیق موقع بافتن حس خوبی به آدم دست میده وقتی میبافی دوست داری هر روز بیشتر از دیروز ببافی تا نقششو بهتر و کاملتر از قبل ببینی.یادش بخیر دخترای محلمون میومدن با یه آرمه گفتنشون خستگی رو از تنمون در میاوردن بگو بخند چه دورانی بود.ضمنا میتونم نظراتو ببینم [نیشخند]

مرجون

حبیب جان این آهنگوعوض کن اعصاب نذاشت

سارا

سولماز جوووونم بلاخره تونستی ببینی :)ای ول دختر زرنگ من تا دلت مکان دارم برا قالی بافی میخوای با هم قالی ببافیم[لبخند]

سارا

ساغ بول حبیب دوغون منم قالی بافی و دوست دارم گاه گاهی پادری میبافم دا[لبخند][پلک]

عاطفه

مطالبتون خیلی خوندنیه آره واقعا یادش بخیر...اعتراف میکنم از این کارا بلد نیستم یعنی زمونه طوری شده که فقط به درس رسیدگی میشه [نگران]

عیسی

سلام بر همه دل همتون بسوزه [لبخند][لبخند] منطقه ما هنوز قالی و قالی بافی زیاده شما شهر نشین شدین قالی بافی نمی بینین اگه می خواهین قالی بافی ببینین همتون صد در صد فامیلی در روستاها دارین برین اونجا هم قالی ببینین هم به فامیل های فراموش شده سلامی بکنین زنده باد ترکمن صحرا[تایید]

دانشجو

س وبلایگ قشنگی داری. موفق باش