نویسنده: حبیب ترکمن - یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

کجاوه

مارال تو دیگر بزرگ شده ای.باید سروسامان بگیری. می شنوی دخترم؟

...

این که فکر کردن ندارد .هردختری بالاخره باید یه روزی عروسی کند.

مارال سرفه ی خشکی کرد وروی دار قالی جابه جا شد.باانگشتهایش گره دیگری به قالی زد.صدای مادر دوباره ازارش داد.

-تو باید خوشحال باشی دخترم. سلیم اقا مرد ثروتمندی است.

گونه های مارال سرخ شد.لب هایش راگزید ونگاهش را از گل های قالی گرفت و به برادرش دوخت ‍،مرگن نزدیک اجاق نشسته بود و به آتش اجاق زل زده بود. مارال باناراحتی چندبار سرفه خشکی کرد ودوباره چشم های ریزش را به برادر دوخت.

مرگن با ناراحتی ،آب دهانش را قورت داد وچند بار پلک هایش را بهم زد،سرش را بالا آورد،لب هایش تکانی خورد وبه زور چند کلمه از دهانش بیرون امد:«مارال هنوز خیلی کوچک است مادر»!

مارال آرام گرفت ونفس بلندی کشید،انگار حرفهای برادر از دهان خودش در امده بود.مارال حرف های دیگری هم داشت،اما دهانش خشک شده بود وصدایی از گلویش در نمی امد. می دانست برادرش جانب اورا می گیرد وحرف های دلش را می زند.از این بابت ،ته دلش ارام بود ،کلاف را برداشت و به تندی چند گره کوتاه به نخ های قالی زد.


 

خنده های بلند مردها در آلاچیق پیچید ودل کوچک مارال را لرزاند. مارال اخم هایش را در هم کشدید و با خشم، آخرین گره آبی رنگ رابرید.

هربار که صدای مردها وخنده هایشان شنیده میشد ،قلب کوچک مارال هم به لرزه در می امد وترسی غریب در دلش لانه می کرد.هنوز هم باور نمی کرد که آنطرفتر،داخل آلاچیقی دیگر،مردها درباره او حرف میزنند.مارال حتی فکرش را هم نمی کرد که می خواهند او را شوهر دهند. مدتی قبل توی دلش به همه این حرف ها خندیده بود وشانه هایش را بالا انداخته بود؛ ولی حالا دیگر وضع فرق می کرد.

خنده مردها لحظه به لحظه قلبش را می فشرد ودر میان آن خنده ها -خنده پدر حکم طوفان را داشت وصدای مادرش هم آن طوفان را شدیدتر می کرد.(اما امروزه بدون آن که پدر ومادر خبری داشته باشن-دختر وپسرها ...)

مارال دخترم ! خیلی از دختر ها آرزوی این لحظه را دارند.فکرش را بکن! تو زن مرد ثروتمندی می شوی.

مارال به سرعت چند گره دیگر انداخت و کلاف قرمز را برداشت، خنده های مردها و نعره های بلندشان تمام الاچیق های اطراف را فرا گرفته بود .مارال به دست های لاغرش نگاه می کرد.چند گره از کلاف قرمز برید وگره ای بین تارهای قالی انداخت.برای هر خنده بلندی که می شنید یک گره بلند، وبرای هر خنده کوتاه یک گره کوتاه می انداخت . بعد شانه قالی بافی رابرداشت وبر روی آنها کوبیدمدتی بعد خنده ها خوابید ومارال فکر کرد که خنده ها را گره زده وخاموش کرده است وبعد هم باقیچی ، گره ها را برید.

مارال به موهای بلندش که انها را بافته بود دست کشید(واقعا زیبا بود) و از گوشه ی چشمهایش نگاهی به آ لاچیق ،آنجا که مادرش نشسته بود،انداخت. مادر داشت به نقش های یقه پیراهن دست می کشید؛ گاهی چشمهایش راتیز می کرد وبا دقت ،سوزن را توی پارچه فرو می برد.

مارال نگاه غمگینش را از گلهای درشت پیراهن گرفت وبه چشم های مادر دوخت.

آق بیکه سوزن را به یقه فرو کرد ونالید: « پدرت خودش می برد وخودش می دوزد» -سوزن را بیرون کشید وبه دنبال نخ سفید..وادامه داد: نه از من می پرسد و نه از هیچ کس دیگر.

معلوم نبود روی سخنش با کیست.سرش پایین بود وچشمش دنبال سوزنی بود که مدام به یقه فرو می رفت وبیرون می امد، انگار داشت با همان ها حرف می زد.

مارال چشمانش را از مادر گرفت و به دهان مرگن دوخت. مرگن چند بار پشت دستش را خاراند وسرش را بالا آ ورد. گفت: مگر گزل هم سن وسال مارال نیست؟ پس چرا پدرش شوهرش نمی دهد؟

مارال به یاد گزل که افتاد ،غمش دوچندان شد-اگر شوهر می کرد ومی رفت ،از گزل جدا می شد ودیگر نمی توانست او را ببیند.آن وقت از آ بادی دور می شد و خدا می دانست که چه وقت دوباره همدیگر را می دیدند و باهم بازی می کردند.

صدای آق بیکه در داخل آلاچیق پیچید.گزل که برادر بزرگ ندارد!

مرگن تکانی خورد وبا تعجب به مادرش نگاه کرد وغرید:

-پس به خاطر من می خواهید مارال را شوهر دهید؟

آق بیکه نگاهش را از نقشهای روی یقه گرفت و کمرش را راست کرد و گفت:« چند ماه پیش پدرت برای خواستگاری به آبادی همسایه رفت».

مرگن سراپا گوش شد ، مارال هم همینطور.

هر دو از کارهای پدر حیرت کرده بودند وبا تعجب چشم به دهان مادر دوخته بودند.صدای خنده مرد ها دوباره همه جا را پر کرد، آق بیکه ادامه داد:« خوب ما که گوسفند اضافی نداریم تا عروس بگیریم».

مرگن بالحنی خشک گفت : « ولابد می خواهید از سلیم آقا گوسفند زیادی بگیرید تا خرج عروسی در بیاید»!

آق بیکه در حالی که به بیرون از الاچیق نگاه می کرد ؛ گفت« پدرت همین را می خواهد...»

مارال با چشمان ریزش مرگن را نگاه کرد.صورت مرگن گل انداخته و سرخ شده بود.چند بار با عصبانیت لبهایش را گزید ودوباره به مادرش نگاه کرد و با التماس گفت: من حاضر نیستم مارال را به خاطر من شوهر بدهید...

آق بیکه دلش لرزید با نگرانی به بیرون آلاچیق نگاه کرد.اگر پدر بچه ها این حرف را می شنید، آتشی پر لهیب به پا می شد.

آق بیکه رو به مرگن کرد وبا صدایی لرزان گفت : اخلاق پدرت را که می دانی ، هر تصمیمی بگیرد ،هیچ کس نمی تواند حرفی بزند.

مارال ومرگن با نگرانی سرشان را پایین انداختند.پدر همیشه خودش را بر حق می دانست و هیچ کس نمی توانست با مخالفت کند. هر تصمیمی که می گرفت بدون مشورت آن را انجام می د اد. مرگن به یاد سایر مردهای روستا افتاد، بیشتر مردهای ابادی وریش سفید های روستا همین اخلاق را داشتند.

لحظاتی گذشت خنده های بلند مردها قطع شده بود ودیگر شنیده نمی شد، مارال کمی روی قالی جا به جا شد و کلاف زرد را برداشت. مرگن چند بار باخشم دندانهایش را بر هم سایید و مشت هایش را محکم فشار داد. چیزی نداشت بگوید اگر هم می گفت بی فایده بود...سرش را پایین انداخت وبه نقش های نمد خیره شد.

سکوت همه جارا فرا گرفته بود.فقط صدای بریدن گره ها شنیده می شد وصدای برخورد دست های نازک ولاغر مارال با تار های قالی.

لحظه ای بعد صدای پایی از بیرون آلاچیق شنیده شد. پدر درحالد که گلویش را صاف می کرد، داد زد: « آق بیکه ! مهمانها رفتند».

آق بیکه سوزن رابا احتیاط به یقه فرو کرد و آن را همراه با پیراهن ، کناری گذاشت.در همان حال گوشه روسری را به دندان گرفت و بلند شد.

پدر مارال د آستانه در آلاچیق ایستاده بود.سایه اش روی تارهای قالی افتاده بود.مارال سرش راپایین گرفت تا چشمش به پدر نیفتد،انگشتان کوچکش را روی تار ها کشید. تارهای قالی با صدای خشکی لرزید قلب کوچک مارال هم به شدت لرزید..

مرگن با نگرانی به دهان پدر چشم دوخت. مارال صدای پدرش را شنید.

-همه چیز درست شد. زودتر قالی را تمام کن ما را ل !

دل مارال تپید. خون گرمی توی صورتش دوید ورنگش سرخ شد. گونه هایش سوخت وگلویش خشکید.گوشهایش راتیز کرد تا دنباله ی حرف پدر را بشنود. صدای کلفت پدر دوباره توی گوشش پیچید.

-توی امر خیر، باید عجله کرد. سه روز دیگر کجاوه می اید.باید آماده شوید.

مارال ناله خفیفی کرد .سرش صوت کشید ودرد گرفت.چشمهایش سیاهی رفت وضربان قلبش تندتر زد وبه تندی نفس کشید.

مرگن از ته دل نالید.چین پیشانی اش زیا تر شد.لبهایش راگزید. به سرعت بلند شد واز الاچیق بیرون رفت.آق بیکه هم کتری را برداشت وبیرون رفت.

مارال به سختی نفس نفس می زد،رنگش زرد شده بود. با خشم سرش را بالا آورد.هیچ کس در آلاچیق نبود.پدرش هم رفته بود.قالی تمام شده بود فقط چند ردیف مانده بود. در این فکر بود که سه روز دیگر کجاوه می اید واو باید از آلاچیق و روستا و دوستانش جدا می شد.

با نگاهش اخرین ردیف گره ها را نگاه کرد. شانه قالی بافی را بالا برد وبا خشم ، آن را میان تارهای قالی کوبید.نالید ودوباره آن را بالا آورد واین بار محکم تر از قبل به میان تارهای قالی کوبید.

همراه صدای شانه قالیبافی ،دلش طغیان می کرد.لحظه ای لب هایش لرزید وپلک های چشمش تکانی خورد.جلوی چشمانش تار شد وبعد گونه هایش خیس شد.ونغمه های سوزناک ترکمنی را زمزمه کرد...«اگر به چاه عمیقی سنگ بیاندازی ، گم می شود مادر جان...»!

آق بیکه کتری به دست ،نزدیک در آلاچیق رسیده بود، صدای ناله دخترش را که شنید ،مدتی ایستاد و گوش داد...

مادر سرش را پایین انداخت ،اشک در چشمهای مادر حلقه زد،ناله مارال...«اگر به جای دوری دختر بدهی گم می شود مادر جان...» دوباره قلب مادر را ریش ریش کرد...

آق بیکه صدای سوزناک وغمگین مارال را که شنید ...به یاد گذشته اش افتاد.او هم سرنوشتی مثل دخترش داشت.وقتی به خانه شوهر آمده بود کم سن وسال بود، درست مثل دخترش مارال.به یاد دوران کودکی اش ودوستانش افتاد که چقدر ان روز ها گریه کرده و غصه خورده بود. حلا هم نوبت دخترش بود. دلش به حال مارال سوخت. ناله مارال قلب آق بیکه را می سوزاند... مارال هنوز هم می نالید:«...غربت جای بدی است...مرا نگذاشتند در جایم بنشینم وموهای سیاهم را ببافم...»!

صدای مارال می لرزید.و آق بیکه هراسان ، به اطراف آلا چیق نگاه می کرد.اگر شوهرش ناله های مارال را می شنید وضع بدتر می شد، آق بیکه این را هم می دانست که شوهرش رحم ندارد

 

 

شتر حامل کجاوه ،جلوی آلاچیق رسید و زنها با خورجین و بقچه هایشان سر رسیدند وداخل آلاچیق رفتند.پیر مردها وریش سفیدان طرف داماد هم از اسب هایشان پیاده شدند.پدر مارال به طرف آنها رفت.با آنها دست داد وخوش امد گفت آنها هم یکی پس از دیگری داخل آلاچیقی دیگر شدند. مردم دسته دسته از آبادی های اطراف می رسیدند وداخل آلاچیق می رفتند تا اتراق کنند وچای بخورند. مرگن حال خوشی نداشت .بین مهمانها پرسه می زد؛گوشه ای می نشست و اسب های مهمانها را نگاه می کرد؛کلاه تر کمنی اش را در دستش می گرفت وآن را می چرخاند و هر بار که نگاهش به کجاوه می افتاد دلش می گرفت، قلبش به تندی می زد وبه یاد خواهر کوچکش مارال می افتاد

صدای شیهه اسب ها و ناله های شتر در بین جمعیت می پیچید وبه گوش مارال می رسید.مارال در گوشه ای از آلاچیق نشسته بودو زیر (چاشو) با دلش تنها کرده بود

در ته دلش همراه همراه ناله شتر می نالید وبه آینده فکر می کرد.لب هایش بدون آنکه خودش بخواهد به شدت تکان می خورد.گاهی اب دهانش را قورت می داد وبا این کار سوزش گلویش را کمتر می کرد

از زیر چاشو که جلو،پشت ،راست وچپش را پوشانده بود ،هیچ چیز را نمی دید.واز این بابت راحت وآسوده بود .هر قدر هم که بی صدا گریه می کرد واشک می ریخت ،هیچ کس متوجه اش نمی شد.

شانه هایش می لرزید . سعی می کرد گریه اش را بخورد.دلش می خواست تنها بود وتا می توانست اشک می ریخت و می نالید، اما بین آن همه جمعیت ، فقط می توانست پنهانی گریه کند و اشک بریزد

صدای زنی از داخل آلاچیق شنیده شد: -عروس ازخوشحالی دارد می خندد

وصدای زنی دیگر بلند شد : -آره ،من هم دیدم شانه هایش می لرزید

و خنده های بلندشان فضای آلا چیق را پر کرد. مارال با دست های داغش ،دست گزل را گرفت و به آرامی آن را فشرد وآب بینی اش را بالا داد.گزل روبه رویش نشسته بود وبا غمی که در چشمهایش داشت ، فضای داخل آلاچیق را نگاه می کرد. مادر مارال هم حال درستی نداشت و اخم هایش در هم بود . هر وقت مهمانی تازه وارد آلاچیق می شد و بقچه اش را می داد ، به زور لبخندی می زد ودوباره اخم هایش تو هم می رفت

بیرون آلا چیق جمعیت موج می زد.مرگن همچنان بین جمعیت می گشت وگاه ،نگاه نگرانش را به کجاوه می دوخت با خشم دندانهایش را به هم می سایید.مارال هنوز هم زیر چاشو دور از چشم مهمانها با خودش کلنجار می رفت . صورتش در تب می سوخت، وقطره اشکش درعرقش صورتش گم می شد . گزل با نگرانی دست های کو چک مارال را گرفته بود و آن را نوازش می کرد وبه آرامی می فشرد

صدای زنگوله شتر پیچید،قلب مارال لرزید و بی اختیار دست گزل را چسبید. زن های داخل آلاچیق یکی یکی بلند شدند.آق بیکه خودش را به مارال رساند و از بیرون چاشو ،توی گوش مارال خواند

دخترم! به طارم های آلاچیق(چوب های دیواره آلاچیق) بچسب این رسم است

مارال با دست با دست کوچکش به طارم آلا چیق چنگ انداخت.همهمه ای در آلاچیق پیچید وبعد صدای مردی از بیرون به گوش رسید

کجاوه آماده است ...عروس را بیاورید

مارال باز هم گریه اش را خورد، چند بار نفس عمیقی کشید وبا شدت بیشتری طارم را چسبید . چند نفر از زنان مهمان، راه را باز کردند وبه مارال رسیدند. گزل را کنار زدند ویکی از انها شانه های مارال را چسبید.دیگری هم نگاهی به دست های لاغر مارال انداخت و آرام انها را گرفت وکشید. مارال تمام نیروهایش را به دستش داد .محکم طارم را چسبید.

زن مهمان، مکثی کرد ودوباره دست مارال راکشید.طارم تکانی خورد وآلاچیق لرزید.دست مارال درد گرفت.ولی طاقت آورد و دوباره محکم تر چسبید. زن مهمان ،با حیرت نگاهی به بقیه کرد وغرید

عروس ما هنوز رسم ورسوم بلد نیست

این بار با دو دستش دستهای مارال را چسبید وباشدت بیشتری کشید ، دستهای لطیف و کوچک مارال درد گرفت وکف دستش سوخت.در دلش ناله ای کرد ولبهایش را گزید ، چند قدمی به زور راه رفت. زنان مهمان، دو طرفش را گرفته بودند و اورا می بردند. آق بیکه ناگهان به پای زنان مهمان افتاد وبا صدای خفیفی نالید. دخترم را نبرید-(انگار گذشته خودش را جلوی چشمانش می دید...انگار که بر پیشانی آق بیکه شکست از روزگار حک شده بود(

زنان مهمان، بی توجه به اق بیکه داشتند مارال را می بردند.آنها به گمانشان اینها را جزء رسوم می دانستند.

آق بیکه بسویشان دوید.زنان مهمان با تمسخر لبخندی زدند.حرکت دوم دیگر جزء رسوم نبود.یکی از انها خنده ای کرد و گفت: « عجب زمانه ای شده! با این سن وسال هنوز هم رسم و رسوم رابلد نیست ».

چند نفر با صدای بلند خندیدند.همهمه ای در بیرون آلاچیق پیچید. آق بیکه با نا امیدی ناله می کرد .مشت هایش را به کف آلاچیق می کوبید و می گریست.گزل هم همینطور.

مارال از زیر چادر چیزی نمی دید.فقط صدا ها را می شنید واشک می ریخت ، وغمش دو چندان می شد.

زنها همراه مارال از آلاچیق بیرون آمدند وبه کنار کجاوه رسیدند. شتر چهار زانو نشسته بود. کجاوه ای سفید بین دو کوهانش گذاشته بودند. باد می وزید و پارچه های کجاوه را تکان می داد.زنی همراه مارل داخل کجاوه شد. شتر سرش را به اطراف می چرخاند وازمیان لبهای آویزانش ناله های عمیقی شنیده می شد.(شاید اوهم نمی خواست مارال را با خود ببرد) ... همه چیز آماده رفتن بود.مردی که افسار شتر در دست او بود ،تکانی به افسار داد وآن را به جلو کشید،شتر بلند شد.کجاوه روی شتر ابتدا به جلو متمایل شد وبعد هم به عقب.مارال به چوبهای کجاوه چسبیده بود وسعی می کرد تمام گفتگوهای اطراف رابشنود.مهمانها آماده رفتن بودند. مردها سوار اسب شده ومنتظر حرکت کجاوه بودند.ناگهان صدای مرگن ازبین جمعیت شنیده شد:

!...آهای ...! صبر کنید

وبه سرعت جمعیت راشکافت وبه طرف کجاوه دوید؛افسار پیر مرد را از دست پیر مرد قاپید وآن راپایین کشید.شتر چند بار گردنش راکج و راست کرد ونالید.پیرمرد داد زد :آهای قلیچ دوردی !چیزی را به برادر عروس بدهید تا کجاوه را ول کند...!

مرد میانسالی ،خورجین به دست،از بین جمعیت بیرون آمد. دستی به داخل خورجین برد ویک روسری ابریشمی بیرون کشید وگفت : آهای پسر! بیا بگیر. این هم سهم تو...! وبه طرف مرگن رفت

مرگن بغض کرده بود وبه هیچ کس اعتنایی نداشت.فقط سعی داشت شتر حامل کجاوه رابنشاند ونگه دارد ونگذارد دور شود.

مرد میانسال روسری را روی دستهای مرگن انداخت وغرید :آهای پسر !حالا ول کن افسار کجاوه را

گوشهای مرگن جز ناله های شتر وناله های خودش چیزی نمی شنید.همهمه ی دیگری بین جمعیت پیچید،همه با تعجب به هم نگاه می کردند. گریه های مرگن ورفتار ش ،قبول نکردن روسری و...اینها هیچ کدام از رسوم عروسی نبود.

پیرمرد سعی کرد افسار را از دست مرگن دربیاورد.همهمه بین مردم ،داشت بیشتر و بیشتر می شد،ناگهان صدای خشنی همه را خواباند:

-آهای مرگن چکار می کنی!؟ ول کن افسار کجاوه را

پدرش بود؛ اما دیگر برای مرگن فرقی نداشت که او چه کسی هست و چه می خواهد.مرگن بی اختیار فریاد کشید :«خواهر ... خواهرم ... ! » وباز ناله کنان تکرار کرد وگریه...

پدرش جمعیت را کنار زد وبه طرف کجاوه دوید .کلاه پوستی اش را درآورده بود وپیشانی به عرق نشسته اش،زیر نور آفتاب می درخشید.سریع به دست های مرگن چسبید وبا دست دیگرش افسار را کشید افسار از دست مرگن لغزید ودست هایش را سوزاند. پدر به این هم راضی نشد ومرگن را به عقب هل داد وروسری را هم به سویش پرت کرد .

مرگن روی خاک ها افتاد وچند بار غلتید. درحالی که اشک می ریخت ،همانجا نشست وبه کجاوه چشم دوخت.

کجاوه مارال حرکت کرده بود واسبها همراهی اش می کردند. از آلاچیق های آبادی که گذشتند ،مرگن پشت سرشان دوید ،بچه های آبادی ،هر کدام از گوشه ای بیرون آمدند وبا خشم به طرف کاروان کجاوه واسب سوارها سنگ انداختند.اسب سواری از کاروان جداشد وبه طرف بچه ها تاخت،مرگن خم شد؛سنگی را نیافت انطرف تر مرغی را دید که تخم کرده ،تخم مرغ را برداشت وبه سوی ان سوار پرتاب کرد.

شاید آن بچه ها مرگن را درک می کردند که چه حالی دارد.دربین آنها گزل هم دیده می شد.

کجاوه مارال ، آرام آرام داشت در پیچ تپه ای گم می شد.

پایان

توضیحات:۱-مارال(اهو)نام دختر 2-مرگن(تیر انداز) 3نام پسر-چأشو(روسری بزگ وسرخ رنگ که مخصوص عروس می باشد وبسیار باارزش معنوی در بین ترکمن ها) 4-آلاچیق(خانه های ترکمنی،قارا أوی) 5-طارم(دیواره چوبی آلاچیق) .................................ترجمه اشعار (این اشعار چون از احساس وروح ناراحت وزجر دیده یک دختر نشأت گرفته بسار زیبا وغیرقابل توصیف است ترجمه اش هم بسیار سخت اما

خودم سعی کردم به فارسی ترجمه کنم ولی باز ...به بزرگی خودتون ببخشید

-تصور کن وقتی سنگ کوچکی را به درون چاه عمیقی می اندازی چگونه گم می شود مادر جان

اگر دخترت را به جای دور وغریبه بفرستی همانند آن سنگ است مادرم

بزرگان مگر نمی گویند هر طایفه وقومی روش ورسوم وافکارشان فرق می کند

اگر انها مرا به اختیار خودم نگذارند(اذیتم کنند) چه کار کنم مادرم!

اگر موهایم را سر وقت نگذاشتند شانه کنم وببافم(اشاره دارد به ازخود اختیاری نداشتن) .......مادر جان

ای مادر ...مادر...مادر م ای مادر.....مادر....مادر جانم

بر روی نمدسفید(فرش ازپشم گوسفند مخصوص ترکمنها ) جای خالی ام را احساس نخواهی کرد مادرم...،(اشاره به اینکه -دلتنگم نمیشوی؟ من دارم میروم)

هنوز من با خانواده ام چایی نخوردم(هنوزجوانم)وچای که ریخته ای در کاسه ای که نقش گلی زیبا بررویش است را جا بگذارم؟(دلت می آید نوجوانی ام تباه شود)....مادر جان

-هروقت گل های پیاز پژمرده شدند به من خبر بده ...مادرم(یعنی مرا ازخودتان بی خبر نگذارید...گل پیاز...چون پیاز با اشک همراه است اشاره می کند)

وقتی دوستان وهم سن وسالهای من سراغم را گرفتند بگو ...مرده ..مادر م(دختر رفتن به جای دور وغریبه رابامرگ همسان می داند)

ای مادر...مادر...مادرجانم......ای مادر مادر...مادر جانم

 باتشکر از محمد لطیف (وبلاک ترکمن تنها)

 اینم چونگیر قویا داش آتسانگ جومر .....(با صدای دختران)

http://uploadkon.ir/uploads/16b261463ae415268333c43f43b3ed20.mp3

حبیب ترکمن
سلام دوستان به اتاق ترکمن خوش اومدین (پاراخات لیق اوچین سایراسین دیلیم آبادان لیق اوچین ایشله سین الیم آدم لار دوست دوغان لیق آرزوم هم دنیانیگ یوزنده بولماسین ظلم مختومقلی فراغی) (ماوی آسمانلی اولکامی/غم باسماسین هیچ هاچان) (تازه یولی کهنه یولا غوشلاما/کهنه دان پند آلمانی تازانی باشلاما/دوست یار تاپماغ واجبدیر/اما تازه تاپدم دیب کهنه نی تاشلاما) حبیب
فهرست اصلی
دوستان
کدهای اضافی کاربر



Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی

دریافت کد موزیک
http://emingharib.persiangig.com/habib/bghabib.jpg